
من از آزادی ِ مشروطمون یاد تو می افتم! تو گفتی که نگفتم سخته،من تا کی بگم گفتم؟ تو پشت ِ پای من ويرونه می شی اشک می ریزی منم با پای زخمی می شکنم پای تو می افتم نمی دونستم این آواره گی مبهم تموم میشه و اِلا از شروعش آخر و آغاز می کردم نمی دونستم این درهای بسته عین ِ زندونه وگرنه قبل ِ بستن قفلها رو باز می کردم لبای بسته مو ها کن چشای خسته مو وا کن دچار ِ زخم ِ تبعیدم ... بمون با من مدارا کن! بمون با من مدارا کن! سفر کردم من از آغوش تو با بال ِ برگشتن با بالی که فقط با رفتنم کوتاهتر می شد به جایی که هوای خونه رو از خاطرم برده به عمری که به عشق ِ دیدنت...
ادامه مطلب